تبليغاتX
Petals of Life

مانند پرنده اي باش که روي شاخه سست و ضعيف لحظه اي مي نشيند

و آواز مي خواند و احساس سرما مي کند

شاخه مي لرزد

 ولي با اين حال  پرنده به آواز خواندن خود ادامه مي دهد

زيرا مطمئن است که بال و پر دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:42  توسط باران | 

The opposite of love is not hate, it's indifference.
The opposite of art is not ugliness, it's indifference.
The opposite of faith is not heresy, it's indifference.
And the opposite of life is not death, it's indifference.

by: Elie Wiesel

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:48  توسط باران | 

شيشه اي مي شکند،

يک نفر مي پرسد: چرا شيشه شکست؟

 مادري مي گويد: شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد: باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش زماني که دلمان مثل آن شيشه ي مغرور مي شكند، عابري خنده کنان آيد،  تکه اي از آن را بر دارد، مرحمي بر دل تنگمان باشد.

آيا ارزش قلب ما از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:3  توسط باران | 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 8:32  توسط باران | 

Do you agree with the following claim?!

 

Love can be compared to the story of an ice-seller:

When he is asked whether the ice has been sold, he says, no it has not. But, it has already been finished.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 8:58  توسط باران | 

امروز روي صحبتم فقط اونيه كه خودش مي دونه! اوني كه اونقدر بيكاره (!) كه به جاي اينكه با كامپيوتري كه اداره بهش داده كار كنه ميشينه و چرت و پرت تايپ مي كنه! اوني كه اگه اجازه مي دادم كه حرف دلشو بزنه شايد وبلاگمو پر از بد و بيراه ميكرد! البته الانم چرندياتشو فيلتر ميكنم! فيلتر نه از سر ضعف بلكه بخاطر احتراميه كه به خوانندگان وبلاگم مي گذارم.

 

در ابتدا كه كامنتشو خوندم به خودم گفتم كه جوابي بهش ندم چرا كه از بزرگان آموختم كه جواب ابلهان خاموشيست و باز هم آموخته ام كه گاهي لازمه جواب ابلهان را با صداي بلند بدي.  ابلهي كه به واقع اين كلمه برازندة شان و شخصيت اونه. ابلهي كه مي خواد هميشه با جنگ زرگري راه انداختن مورد توجه واقع بشه. ابلهي كه هميشه حسادت و بخل از چشمان و صورت پليدش به خوبي مشخصه.

 

هميشه وقتي مورد حسادت ديگران واقع ميشم ، با خودم فکر ميکنم و به اين نتيجه ميرسم که از اين رفتارشون نسبت به خودم بايد خوشحال هم بشم.  مخصوصاً تو وضعيت فعليم، اين نشون دهنده اينه كه هنوز چه ويژگي هايي دارم که افراد رو تشويق به حسد ورزيدن ميکنه.

 

حسادت وقتي به وجود مي آيد كه شخص احساس كنه آنچه داره ، كمتر از اونيه كه بايد داشته باشه ولي در مورد ابلهي چون تو،  بايد بگم كه همين شرايط فعليت هم از سرت زياديه. تويي كه تازه به دوران رسيده اي و به چيزهايي افتخار مي كني كه هيچ انسان ناقص العقلي هم به آن فخر نمي فروشه چه رسد به من.

 

حسد از ضعف نشات مي گيره. ضعف نداشتن چيزهايي دوست داشتني. ضعف مورد توجه قرار نگرفتن علي رغم تمام زبان بازي ها. اين جمله رو از من آويزه گوشت كن كه حسادت مثل طنابيه که وقتي دورت بپيچه هرچي بيشتر تقلا کني محکمتر مي شه. حسادت آتيشيه که بيشتر خود حسود رو آتيش مي زنه.

 

تويي كه ميگي من آدم متظاهري هستم! ثابت كن كه خودت اينطوري نيستي! بيا جلو! جرات به خرج بده! از حسادت تا جسارت فقط يك قدم هست. من كه ميدونم به چي و كي حسادت مي كني! من كه ميدونم ناراحتيت چيه! ولي اين رو هم بهت بگم كه اگه بخاي به ما حسادت كني از اين حسادت ميميري!

 

متاسف و پريشانم از اينکه رشک و حسادت تا کجا در بن تو ريشه دوانده که موجب می‌شه كه حتي به ظاهر و لباس من هم حسادت بورزي. جشن نيكوكاري نزديكه. حتما سعي مي كنم در اون جشن تكه لباسي متناسب با شرايطت تهيه و هديه بدم تا خدايي ناكرده باعث عقده در وجودت نشه.

در بازار مكاره هر آنچه كه در  وجودت هست به حراج بگذار شايد كه خريداري براش پيدا بشه. هر چند كه شك دارم چيزه با ارزشي در وجودت ريشه دوانده باشد چرا كه تو نه تنها از اسب سرنگون شده اي كه مدتهاست از اصل نيز افتاده اي و خود بي خبري از آن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:2  توسط باران | 

چقدر خنده داره وقتی آدما تظاهر می کنن به چيزی که واقعا نيستند! چقدر غم انگيزه وقتی خودشون تظاهر خودشون رو باور می کنن!  اما وقتی يه دسته از اين آدم ها رو می بينی که همشون متظاهرن، هر چقدر هم برای تک تکشون متاسف باشی نمی تونی جلوی انزجار خودتو بگيری!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 13:45  توسط باران | 

اين روزها خسته ام و بی قرار. اين روزها نا آرامم و پريشان فکر. اين ساعتها دلتنگم و بی صبر.

خسته ام . . . خسته از خستگی خسته کنندة تنم که مرا سخت شکست

خسته ام . . . خسته از مردم اين شهر غريب

همشان خفته به خواب خوش خرگوشی خويش

که به خودخواهی خويش من و عشق مرا بر دار کشند

خسته ام. . .  خسته از لشکر تکرار زمان

که به سرکردگی ثانيه ها همة عمر، مرا غارت کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:1  توسط باران | 

 برگ ها هميشه وفتي مي ريزند که فکر مي کنند طلا شدند!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:24  توسط باران | 

گاهي احساس مي كني آن قدر تنهايي كه تنهاتر از تو در زمين و آسمان، آدمي نيست.

فكر مي كني هيچ كس به يادت نيست يا آن قدر خسته اي كه حتي حوصله خودت را هم نداري. دوست داري فراركني، ازهمه چيز، حتي ازخودت. حرفهايت، براي خودت هم تكراري شده و از صداي پرنده اي كه هر روز پشت پنجره اطاقت مي خواند، بيزار شده‌اي و ...

گاهي حتي دوست نداري گريه كني. توي خيابان به آدم ها يك جور ديگر نگاه مي‌كني، انگار آنان مقصر دلتنگي تو هستند، اما ... وقتي خوب فكر مي كني، مي بيني هيچ چيز و هيچ كس باعث دلتنگي تو نيست. آدم ها خيلي با هم فرق دارند، اما يك چيز مشترك در وجود همه آنهاست، كه همه گاهي دلتنگ مي شوند.

دلتنگ آدم هايي كه دوستشان دارند، دلتنگ لحظه هاي زيبايي كه تمام شدند، دلتنگ با هم بودن و حتي گاهي دلمان براي خودمان تنگ مي شود.

پس تو تنها نيستي، غصه نخور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:28  توسط باران | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..... (دل هيچ کسی رو نشکنين)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 9:1  توسط باران | 

هنوز هم وقتي قلب شيشه اي احساسم را با سنگ نا مهربانيها مي شکنند، شمع آرزو هايم را با جرقه اشک روشن مي کنم و در اقيانوس ژرف خيال سوار بر زورق انديشه تا فراسوي دشت آرزوها سفر مي کنم. راستي چه خوب بود اگر من هم بالهائي به سپيدي نور و به لطافت پر پروانه داشتم ، در اين صورت تا آبي آسمان عشق تا سرزمين کبوتران عاشق آنجا که کينه و ريا جواز ورود ندارد چرخ مي زدم ، آنجا که پلاک خانه دلها عشق است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 8:24  توسط باران | 

Love . . .

 

Once a lady when having a conversation with her lover, asked:

 

Lady : Why do you like me..? Why do you love me?

 

Man : I can't tell the reason.. but I really like you..

 

Lady : You can't even tell me the reason.. how can you say you like me?
How can you say you love me?

 

Man : I really don't know the reason, but I can prove that I loveU.

 

Lady : Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend's boyfriend
can tell her why he loves her but not you!

 

Man : Ok..ok!!! Emmmmm.. because you are beautiful,

 

because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,
because of your every movements.

 

The lady felt very satisfied with the man's answer..

 

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in
comma.

 

The Guy then placed a
letter by her side, and here is the content:

 

Darling,
Because of your sweet voice that I love you..
Now can you talk? No! Therefore I cannot love you.
Because of your care and concern that I like you..
Now that you cannot show them, therefore I cannot love you.
Because of your smile,
because of your every movements that I love you..
Now can you smile? Now can you move?
No, therefore I cannot love you..
If love needs a reason, like now,
There is no reason for me to love you anymore.
Does love need a reason? NO!
Therefore, I still love you..

 

"Sometimes the best and the most beautiful things in the world cannot be
seen, cannot be touched, but can be felt in the heart . . ."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:55  توسط باران | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:11  توسط باران | 

ماهی به آب گفت: تو نميتونی اشکهای منو ببينی. چون من توی آبم..

 آب جواب داد : اما من ميتونم اشکهای تو رو احساس کنم. چون تو توی قلب منی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:58  توسط باران |